| حضرت رقیه(س) |
|
|
|
| دوشنبه, 06 آذر 1391 |
|
دخترم! بگذار لبهای چوب خوردهام امشب میهمان بوسهای باشد از پیشانی سنگ خوردهات؛ از گیسوی پریشان چنگ خوردهات؛ از شانههای معصوم تازیانه دیدهات؛ از صورت رنگ پریده سیلی خوردهات. دختركم! نخواب! بگذار بابا بخوابد. بعد از اسیری خاندان اهلبیت (علیهمالسلام) و سفر آنها به شام و كوفه، حضرت رقیه(س) بعد از تحمل سختیهای اسیری در شبی جانسوز در شام به شهادت رسید. رقیه كه بود: اصل وجود دختری چهار ساله برای امام حسین(علیه السلام) در منابع شیعی آمده است، اما در بعضی منابع در این باره اختلاف وجود دارد. در كتاب كامل بهایی نوشته علاءالدین طبری(قرن ششم هجری) قصه دختری چهار ساله كه در ماجرای اسارت در خرابه شام در كنار سر بریده پدر به شهادت رسیده، آمده است، اما در مورد نام او كه آیا رقیه بوده یا فاطمه صغری و ... اختلاف است. همچنین سید بن طاووس در كتاب «لهوف» خود مینویسد: «شب عاشورا كه حضرت سیدالشهداء(علیه السلام) اشعاری در بیوفایی دنیا میخواند، حضرت زینب (س) سخنان ایشان را شنید و گریست. امام(علیه السلام) او را به صبر دعوت كرد و فرمود: «خواهرم ام كلثوم و تو ای زینب! تو ای رقیه و فاطمه و رباب! سخنم را در نظر دارید [و به یاد داشته باشید] هنگامی كه من كشته شدم، برای من گریبان چاك نزنید و صورت نخراشید و سخنی ناروا مگویید و خویشتندار باشید.» نامگذاری حضرت رقیه (س): رقیه از «رقی» به معنی بالا رفتن و ترقی گرفته شده است. گویا این اسم لقب حضرت بوده و نام اصلی ایشان فاطمه بوده است؛ زیرا نام رقیه در شمار دختران امام حسین(ع) كمتر به چشم میخورد و به اذعان برخی منابع، احتمال اینكه ایشان همان فاطمه بنت الحسین(ع) باشد، وجود دارد. در واقع، بعضی از فرزندان امام حسین(ع) دو اسم داشتهاند و امكان تشابه اسمی نیز در فرزندان ایشان وجود دارد. گذشته از این، در تاریخ نیز دلایلی بر اثبات این مدعا وجود دارد. چنانچه در كتب تاریخی آمده است: «در میان كودكان امام حسین(ع) دختر كوچكی به نام فاطمه بود و چون امام حسین (ع) مادر بزرگوارشان را بسیار دوست میداشتند، هر فرزند دختری كه خدا به ایشان میداد، نامش را فاطمه میگذاشت. همان گونه كه هرچه پسر داشتند، به احترام پدرشان امام علی(ع) وی را علی مینامید.» اسیری حضرت رقیه: حضرت رقیه در واقعه عاشورا حدود سه یا چهار سال سن داشت كه بعد از شهادت امام حسین(ع) و یارانش در عصر عاشورا به همراه دیگر زنان بنیهاشم توسط سپاه یزید به اسیری رفت. اما داستان شهادت حضرت رقیه (ع). از درون خرابههای شام، صدای كودكی به گوش میرسید. همه آنهایی كه در میان اسرا بودند، خوب میدانستند كه این صدای رقیه، دختر كوچك امام حسین (ع) است. او حالا از خواب بیدار شده بود و سراغ پدرش را میگرفت. انگار كه خواب پدرش را دیده بود. یزید دستور داد سر امام حسین(ع) را به دختر كوچك نشان دهند و او را ساكت كنند، اما وقتی حضرت رقیه (س) و امام حسین(ع) باز هم به هم رسیدند، اتفاق جانسوزی افتاد. این بار، پدر در سوگ رقیه نشست چقدر بیتابی دخترم! این همه دلشكستگی چرا؟ مگر دستهای كوچكت در امتداد نیایش عمه، تنها از خدا آمدن بابا را طلب نكرد؟ اینك آمدهام در ضیافت شبانهات و در آرامش خرابهات. كوچك دلشكستهام! پیشتر نیز با تو بودم و میدیدمت. شعله بر دامان و سوختهتر از خیمه آه میكشیدی و در آمیزه خار و تاول، آبله و اشك، صحرای گردان را به امید سر پناهی میسپردی. مهربان دلشكستهام! صبور صمیمی! مسافر غریب و كوچك من! مگر نگفتی كه بابا كه آمد، آرام میگیرم. این همه ناآرامی چرا؟ مگر نگفتی بابا كه آمد سر بر دامانش میگذارم و میخوابم؟ نه ...، نه دختركم نخواب! میدانم اگر بخوابی، دیگر عمه نمیخوابد. میدانم خواب تو، خواب همه را آشفته میكند. نه ... نخواب دخترم! دخترم! بگذار لبهای چوب خوردهام امشب میهمان بوسهای باشد از پیشانی سنگ خوردهات؛ از گیسوی پریشان چنگ خوردهات؛ از شانههای معصوم تازیانه دیدهات؛ از صورت رنگ پریده سیلی خوردهات. بگذار امشب، مثل شب آرامش تنور بر زانوان زهرا آسوده بخوابم. نه دخترم! نخواب! بگذار بابا بخوابد. و چنین شد كه رقیه (س)، هنگامی كه سر پدر در آغوشش بود، جان سپرد.
تهیه کننده: رباب فتحی |