محرم 98

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه شورش است که در خلق عالم است/باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین/بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

این صبح تیره باز دمید از کجا کزو/کار جهان و خلق جهان جمله درهم است

گویا طلوع میکند از مغرب آفتاب/کاشوب در تمامی ذرات عالم است

گرخوانمش قیامت دنیا بعید نیست/این رستخیز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جای ملال نیست/سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند/گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین، نور مشرقین/پرورده ی کنار رسول خدا، حسین

کشتی شکست خورده ی طوفان کربلا/در خاک و خون طپیده میدان کربلا

گر چشم روزگار به رو زار می گریست/خون می گذشت از سر ایوان کربلا

نگرفت دست دهر گلابیبه غیر اشک/زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا

از آب هم مضایقه کردندکوفیان/خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند دیو و دد همه سیراب ومی مکند/خاتم ز قحط آب سلیمان کربلا

زان تشنگان هنوز به عیوق می رسد/فریاد العطش ز بیابان کربلا

آه از دمی که لشگر اعدا نکرد شرم/کردند رو به خیمه ی سلطان کربلا

آن دم فلک بر آتش غیرت سپند شد/کز خوف خصم در حرم افغان بلندشد

کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدی/وین خرگه بلند ستون  بیستون شدی

کاش آن زمان درآمدی از کوه تا به کوه/سیل سیه که روی زمین قیرگون شدی

کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بیت/یک شعله ی برق خرمن گردون دون شدی

کاش آن زمان که این حرکت کرد آسمان/سیماب وار گوی زمین بی سکون شدی

کاش آن زمان که پیکر او شد درون خاک/جان جهانیان همه از تن برون شدی

کاش آن زمانکه کشتی آل نبی شکست/عالم تمام غرقه دریای خون شدی

آن انتقام گر نفتادی به روزحشر/با این عمل معامله ی دهر چون شدی

آل نبی چو دست تظلم  برآورند/ارکان عرش را به تلاطم درآورند

بر خوان غم چو عالمیان را صلا زدند/اول صلا به سلسله ی انبیا زدند

نوبت به اولیا چو رسید آسمان طپید/زان ضربتی که بر سر شیرخدا زدند

آن در که جبرئیل امین بود خادمش/اهل ستم به پهلوی خیرالنسا زدند

بس آتشی ز اخگر الماس ریزه ها/افروختند و در حسن مجتبی زدند

وآنگه سرادقی که ملک مجرمش نبود/کندند از مدینه و در کربلا زدند

وز تیشه ی ستیزه درآن دشت کوفیان/بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند

پس ضربتی کزان جگر مصطفی درید/بر حلق تشنه ی خلف مرتضی زدند

اهل حرم دریده گریبان، گشوده مو/فریاد بر در ِ  حرم کبریا زدند

روح الامین نهاده به زانو سر حجاب /تاریک شد ز دیدن آن چشم آفتاب

چون خون ز حلق تشنه ی او بر زمین رسید/جوش از زمین به ذروه عرش برین رسید

نزدیک شد که خانه ی ایمان شود خراب/از بس شکست ها که به ارکان دین رسید

نخل بلند او چو خسان بر زمین زدند/طوفان به آسمان ز غبار زمین رسید

باد آن غبار چون به مزار نبی رساند/گرد از مدینه بر فلک هفتمین رسید

یکباره جامه در خم گردون به نیل زد/چون این خبر به عیسی گردون نشین رسید

پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش/از انبیا به حضرت روح الامین رسید

کرد این خیال وهم غلط کار کان غبار/تا دامن جلال جهان آفرین رسید

هست از ملال گرچه بری ذات ذوالجلال/او در دلست و هیچ دلی نیست بی ملال

ترسم جزای قاتل او چون رقم زنند/یک باره بر جریده ی رحمت قلم زنند

ترسم کزین گناه شفیعان روز حشر/دارند شرم  کز گنه خلق دم زنند

دست عتاب حق به در آید ز آستین/چون اهل بیت دست در اهل ستم زنند

آه از دمی که باکفن خون چکان ز خاک/آل علی چو شعله ی آتش علم زنند

فریاد از آن زمان که جوانان اهل بیت/گلگون کفن به عرصه ی محشر قدم زنند

جمعی که زد به هم صفشان شور کربلا/در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند

از صاحب حرم چه توقع کنند باز/آن ناکسان که تیغ به صید حرم زنند

پس بر سنان کنند سری را که جبرئیل/شوید غبار گیسویش از آب سلسبیل

روزی که شد به نیزه سر آن بزرگوار/خورشید سربرهنه برآمد ز کوهسار

موجی به جنبش آمد و برخاست کوه/ابری به بارش آمد وبگریست زار زار

گفتی تمام زلزله شد خاک مطمئن/گفتی فتاد از حرکت چرخ بی‌قرار

عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پیر/افتاد در گمان که قیامت شدآشکار

آن خیمه‌ای که گیسوی حورش طناب بود/شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار

جمعی که پاس محملشان داشت جبرئیل/گشتند بی‌عماری محمل شتر سوار

با آنکه سر زد آن عمل از امت نبی/روح‌الامین ز روح نبی گشت شرمسار

وانگه ز کوفه خیل الم رو به شام کرد/نوعی که عقل گفت قیامت قیام کرد

بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد/شور و نشور واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند/هم گریه بر ملائک هفت آسمان فتاد

هرجا که بود آهویی از دشت پا کشید/هرجا که بود طایری از آشیان فتاد

شد وحشتی که شور قیامت به باد رفت/چون چشم اهل بیت بر آن کشتگان فتاد

هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد/بر زخم های کاری تیغ و سنان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن میان/بر پیکر شریف امام زمان فتاد

بی اختیار نعره ی هذا حسین زود/سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول/رو در مدینه کرد که یا ایهاالرسول

این کشته ی فتاده به هامون حسین توست/وین صید دست و پا زده در خون حسین توست

این نخل تر کز آتش جانسوز تشنگی/دود از زمین رسانده به گردون حسین توست

این ماهی فتاده به دریای خون که هست/زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست

این غرقه محیط شهادت که روی دشت/از موج خون او شده گلگون حسین توست

این خشک لب فتاده دور از لب فرات/کز خون او زمین شده جیحون حسین توست

این شاه کم سپاه که باخیل اشگ و آه/خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست

این قالب طپان که چنین مانده بر زمین/پشاه شهید ناشده مدفون حسین توست

چون روی در بقیع به زهرا خطاب کرد/وحش زمین و مرغ هوا را کباب کرد

کای مونس شکسته دلان حال ماببین/ما را غریب و بی کس و بی آشنا ببین

اولاد خویش را که شفیعان محشرند/در ورطه ی عقوبت اهل جفا ببین

در خلد بر حجاب دو کون آستین فشان/واندر جهان مصیبت ما بر ملا ببین

نی ورا چو ابر خروشان به کربلا/طغیان سیل فتنه و موج بلاببین

تن های کشتگان همه در خاک و خون نگر/سرهای سروران همه بر نیزه هاببین

آن سر که بود بر سر دوش نبی مدام/یک نیزه اش ز دوش مخالف جدا ببین

آن تن که بود پرورشش در کنار تو/غلطان به خاک معرکه ی کربلا ببین

یا بضعةالرسول ز ابن زیاد داد/کو خاک اهل بیت رسالت به باد داد

خاموش محتشم که دلسنگ آب شد/بنیاد صبر و خانه ی طاقت خراب شد

خاموش محتشم که ازین حرف سوزناک/مرغ هوا و ماهی دریا کباب شد

خاموش محتشم که ازین شعر خون چکان/در دیده ی اشگ مستمعان خوناب شد

خاموش محتشم که ازین نظم گریه خیز/روی زمین به اشک جگرگون کباب شد

خاموش محتشم که فلک بس که خون گریست/دریا هزار مرتبه گلگون حباب شد

خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب/از آه سرد ماتمیان ماهتاب شد

خاموش محتشم که ز ذکر غم حسین/جبریل را ز روی پیامبر حجاب شد

تا چرخ سفله بود خطایی چنین نکرد/بر هیچ آفریده جفایی چنین نکرد

ای چرخ غافلی که چه بیداد کرده ای/وز کین چه ها درین ستم آباد کرده ای

بر طعنت این بس است که با عترت رسول/بیداد کرده خصم و تو امداد کرده ای

ای زاده زیاد نکرده است هیچگه/نمرود این عمل که تو شداد کرده ای

کام یزید داده ای از کشتن حسین/بنگر که را به قتل که دلشاد کرده ای

بهر خسی که بار درخت شقاوتست/درباغ دین چه با گل و شمشاد کرده ای

با دشمنان دین نتوان کرد آن چه تو/با مصطفی و حیدر و اولاد کرده ای

حلقی که سوده لعل لب خود نبی بر آن/آزرده اش به خنجر بیداد کرده ای

ترسم تو را دمی که به محشر برآورند/از آتش تو دود به محشردرآورند

 

.::: محتشم کاشانی :::.

 

آدرس کوتاه :
رای شما
میانگین (4 آرا)
The average rating is 3.5 stars out of 5.